• امروز دوشنبه بیست و پنجم آذر 1398 

امام زاده عبدالرحیم (ع) شهرستان آبدانان

صفحه ی اصلی / امام زاده عبدالرحیم (ع) شهرستان آبدانان

اين امامزاده در شهرستان آبدانان، بخش مورموري ، روستاي سياهگل واقع شده است.

شجره نامه :از ايشان شجره­نامه اي در دسترس نمي­ باشد.

ساخت بناي اصلي : بناي قبلي 200 سال پيش بدست بنايي كه اهل دزفول بوده ساخته شده است همچنين در زمان بازسازي بناي جديد سنگ قبرهاي مربوط به 450 سال پيش پيدا شد.

سال ساخت بناي جديد: 1380

مساحت بنا: 150 مترمربع

مشخصات بنا و نوع بنا :بناي ساختمان بر محيطي مربع شكل در ابعاد 11 در 12 مترمربع ساخته شده است در ساخت آن مصالحي چون: آجر، سيمان، گچ، آهن بكار رفته است، درب ورودي آن شرقي است و بر روي ديوار بنا آيت الكرسي كاشيكاري شدهو بر بالاي بنا گنبدي ايزوبام شده به ارتفاع تقريبي 2متر ساخته شده است و چهار ستون داخلي براي حفظ تعادل وزن گنبد و سقف بنا بكار رفته است.

تعداد شهداي مدفون در جوار امامزاده:4 شهيد.

جمعيت روستا امامزاده: 400 نفر؛ اكثر مردم روستا بخاطر خشك سالي، سالهاي اخير مهاجرت كرده اند.

زائرين امامزاده از آب انار و سياهگل مي باشند. وبيشتر در فصل بهار و روزهاي پنج شنبه و جمعه به زیارت این امامزاده می آیند.

 

كرامات امامزاده

1-  آقايان حسين گنجي و سيدظاهر ظاهري اهل و ساكن روستاي سياهگل نقل كردند كه: سالهاي 85-84 پنج تخته از فرش­هاي داخل ساختمان امامزاده به سرقت رفت، موضوع را به سازمان اوقاف و امور خيريه و پاسگاه خبر داديم، بعد از چهار ماه دهان به دهان نقل شد كه سه نفر از اهالي  5 تخته فرش از داخل بناي سيدعبدالرحيم دزديده­ ا ند، يكي از دزدان به نوعروسش دو تخته از فرش ها را مي دهد و به او مي­گويد كه فرش­ها را تمييز كن و داخل خانه پهن كن.

نوعروس از طريق مردم مي فهمد كه فرش ها متعلق به امامزاده سيدعبدالرحيم است، به همين خاطر از شستن فرش ها خودداري و شوهرش را نصيحت مي كند كه فرش ها را برگرداند، بعد از اينكه شوهر اصرار مي كند، نوعروس مي گويد من آنها را نمي خواهم و هرگز حاضر نيستم فرش هاي دزدي را تمييز كنم.  دزدِ فرش ها به همسرش مي گويد اگر فرش ها را تمييز نكني تو را مي كشم.  اما زن به حرف هاي شوهرش توجه نمي كند و شوهر بي رحم طناب دور گردن همسرش مي اندازد و او را خفه مي كند، بعد از اين موضوع او را دادگاهي كردند و بعد از مدتي ديوانه شد.

2-    خانم ها صغري سيوند و سيده كبري ظاهري و آقاي سيد ظاهر ظاهري از اهالي و ساكنين روستاي سياهگل كرامتي شگفت از امامزاده عبدالرحيم نقل نمودند كه در بين اهالي منطقه شناخته شده و باعث شده است كه مردم ارادتي خاص به امامزاده داشته باشند. آن کرامت این است : در زماني كه امامزاده قطب الدين خردسال بوده، لشكري از طرف حاكم سوريه منطقه را اشغال، اموال و دارايي مردم را ضبط مي كنند و عده اي از مردم منطقه را به اسيري مي برند و از قضا امامزاده قطب الدين هم در ميان اسيران بوده است.

وقتي سيدعبدالرحيم از موضوع باخبر مي شود تعداد محدودي از اهالي را با خود همراه مي كند و به سمت كشور سوريه حركت مي كنند، در طول مسير همراهان به سيد مي گويند كار خطرناكي است و ممكن است حاكم ما را دستگير و مجازات كند ولي ايشان مي فرمايند كه من مطمئن هستم كه آنان به ما آسيبي نمي رسانند زيرا من سيد و از اولاد ائمه هستم و آنان براي فرزندان پيامبر احترام قائل هستند.

وقتي در سوريه با حاكم آنجا ملاقات مي كند. حاكم مي گويد با اجازه چه كسي وارد مرزهاي سوريه شده ايد، به خاطر اين تجاوز شما را مجازات خواهم کرد.

بعد از تهديد و ارعاب حاكم، سيد عبدالرحيم مي فرماييد كه از اولاد ائمه هستم و به خاطر غارتي كه لشكر شما در منطقه ما انجام داده ما در تنگنا و مضيقه هستيم. در ميان اسيران كودكي به نام سيد قطب الدين وجود دارد من از شما درخواست مي كنم كه اجازه بدهيد او را به منطقه برگردانم. حاكم مي گويد من اجازه نمي دهم اسير را ببريد مگر اينكه از شما كرامتي ببينم.

 سيدعبدالرحيم قبول مي كند، ولي حاكم مي گويد من مي گويم كه چه كرامتي بايد از شما ببينم.

حاكم دستور مي دهد آتشي بزرگ برپا كنند و بر بالاي آن دو عدد ديگ بزرگ قرار داده و در داخل آن آب بريزيد، در داخل يكي از آنها دو رأس گوسفند و در داخل ديگري آن بچه كوچك را بگذاريد.

 بعد رو مي كند به سيدعبدالرحيم و مي گويد سيد اگر راست مي گويي و برحق هستي كاري كن كه به بچه آسيب نرسد. بعد از چند ساعت حاكم و سيدعبدالرحيم و همراهان او مي روند كه ببينند چه بلاي بر سر بچه و گوسفندان آمده است.

 اول درب ديگي كه گوسفندان داخل آن بوده اند را باز مي كنند از گوسفندان چيزي جز مقداري گوشت له شده باقي نمانده بود، با ديدن اين صحنه در دل همراهان سيد هراس مي افتد اما سيد از ديدن اين موضوع به هيچ وجه متأثر نمي شود، گويا او در درون به آنچه كه خواسته، اعتماد و اعتقاد كامل دارد و به همراهان مي گويد نترسيد هيچ اتفاقي براي قطب الدين نيفتاده است .

وقتي مي روند درب ديگي را كه سيد قطب الدين داخل آن گذاشته بودند باز كنند مي بينند كه لرز شديدي بر سيد قطب الدين غالب شده است . به سيد و همراهان او مي گويد از وقتي كه آب گرم شد من احساس كردم كه داخل جنگل بسيار سردي قرار دارم و جوشش آب در من هيچ تأثيري نداشت.

 حكام و عمال او از اين موضوع شگفت زده مي شوند و اموال غارت شده و اسيران را به سيدعبدالرحيم مي بخشند و او را با لشكري بزرگ تا مرزهاي كشور همراهي مي كنند. اين كرامت باعث مي شود كه سيدعبدالرحيم در ميان مردم منطقه از جايگاه رفیعی برخوردار شود.